نوازش دل
تو دست در دست دیگری !!!
من در حال نوازشِ دلی که سخت گرفته است از تو...
مدام بر او تکرار می کنم که
نترس عزیز دل...
آن دستها
به هیچ کس
وفا نکرد...
من زنده ام هنوز.....
تو دست در دست دیگری !!!
من در حال نوازشِ دلی که سخت گرفته است از تو...
مدام بر او تکرار می کنم که
نترس عزیز دل...
آن دستها
به هیچ کس
وفا نکرد...
من زنده ام هنوز.....
وقتی همه رو شبیه اون میبینی یعنی "عاشقـی"
وقتی اونو شبیه همه میبینی یعنی "تنهـایـی"
دیگر وعده های سر خرمن هم خرش... نمی کند..!
دلم را می گویم...
فقط خودت را می خواهد...
به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم
نــــــــان را تو ببر
که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت کوتاه
نمــــــــــک را بگذار برای من
می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه بمانـــــــد...
ای که شک دارم رو بهت میگم تا خودت راهنماییم کنی
اسم چند تا وبلاگو میگم بهم بگو تو اینا هست یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
1- http://www.tamamms.blogfa.com
2- http://sama92.blogfa.com/
3- http://love26891.blogfa.com/6- http://footsteps.blogfa.com
اگر هم تو اینا نیست یه راهنمایی بکن
تلخ میگذرد
این روزها را میگویم
که قرار است
از تو
که آرام جان لحظه هایم بوده ای
برای دلم
یک انسان معمولی بسازم.....!!!
اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن.
دیگر مهم نیست: بودن یا نبودن؛ دوست داشتن یا نداشتن.
آنچه اهمیت دارد حس رخوتناک کشداری است که دیگر تو را به واکنش
نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی
و نگاه...
و آرام بگو :
دوستت دارم...
از چه می ترسی ؟!
فردا دوباره میتوانی انکار کنی...!
بعضی " آه " ها را
هر چقدر هم که از ته دل بکشی
باز هم سینه ات خالی نمیشود
امروز سینه ی من پر است از آن " آه " ها
چون بیشتر دعواهای من و شوهری تو همین موضوع خلاصه میشه حالا موضوع چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقا ما پنجشنبه رفتیم خونه ی مامانمینا و شام اونجا بودیم و به خاطر روز پدر من از شوهری پرسیدم که کی
میخوایم بریم خونتون که من زنگ بزنم بگم بهشون شاید برنامه ای چیزی داشته باشن که شوهری با جدیت تمام
گفتن که نمیریم و منم پرسیدم برای چی گفت که کار دارم و منم دنباله اش رو نگرفتم و 1 ساعت بعدش بود که
مامانم ازم پرسید کی میخواین برین خونه ی پدر شوهر و منم گفت شوهری میگه نمیریم و اونم کلی نصیحت که
باهاش حرف بزن زشته نرین و از این حرفا و من هم که حسابی تحت تاثیر قرار گرفتم دوباره اومدم و به شوهری
گفتم چرا نمیریم و زشته و بابات ناراحت میشه و از این حرفا..................
تا اینکه شوهری گفت چون اونا تولد من نیومدن خونمون (چون روز تولدش یکی از فامیلهای شوهری از کربلا اومده
بود و ما هم خونه ی پدر شوهر بودیم همونجا کادوشو دادن و دیگه خونه ی ما نیومدن ) ما هم نمیریم و منم هر
چی بهش گفتم بابات ناراحت میش بیا بریم گوش نداد که نداد و منم کلا بی خیال شدم و روز جمعه هم یکبار
دیگه بهش گفتم و اونم گفت که نه ولی حدودا ساعت 7 عصر بود که گفت میتونیم بریم نظرت یه و منم گفتم نه
الان دیگه نمیشه چون چند بار ازت پرسیدم واسه اینکه بهشون بگیم و سر زده نریم و این شد که ما نرفتیم خونه
ی پدر شوهر و منم فقط بهش اس ام اس دادم و تبریک گفتم و شوهری هم بهش همین جوری تبریک گفته بود و
شب حدودا ساعت 11:30 بود که مادر شوهری به شوهر جان اس داد که شما که نیومدین روز پدر و تبریک بگین
حداقل یه زنگ میزدین و بهش تبریک میگفتین بیچاره تابلو بود که چشمش به دره و همسری هم جوابش رو
اینجوری داد : ما بهش اس دادیم و تبریک گفتیم و واسه همچین پدری اس هم زیادیه و شما تولد من نیومدین و
هرچی بریزین تو آش همون میاد تو کاسه تون ، مادر شوهر هم بعدش اینجوری بهش جواب داد : پسر گلم این
حرفای خاله زنکی در شخصیت تو نیست و خودت شرایط رو میدونی چی بود و اگه اینجوریه شما چرا کادوی روز
مادر منو یه شب جلوتر دادین و از این جو حرفا که شهری هم بهش گفت منطق تو با من فرق میکنه بی خیال
شب بخیر و این شد که من ناراحت شدم و احساس کردم ک مادرشوهرم فکر میکنه این حرفا رو من یادش دادم
که میگه در شخصیت تو نیست و شوهری هم فمید و پرسید چی شده و منم براش توضیح دادم ولی با برخورد
محکم همسر جان روبرو شدم و گفت که تو کاری به این چیزا نداشته باش و از این حرفا که منم برگشتم بهش
گفتم که تو بچه ای و نتونستی به اطرافیانت بفهمونی وقتی یه کاری میکنی خودت صلاحت رو میدونی و نباید
کسی نظر بده و تو رو مستقل نمیدونن و باهات مثل بچه رفتار میکنن و از این حرفا که باعث شد ما باهم قهر
کنیم و صبح دیروز بود که من گفتم یه زنگی به مادرشوهری بزنیم ببینیم چی میگه و زنگ زدم و احوال پرسی
کردیم و بعدش ازم پرسید دیروز نیومدین و منم گفتم شوهری نیومد و گفت کار دارم که شروع کرد به گلایه کردن :
که پدرش همش چشمش به در بود و ما نمیتونستیم تولدش بیایم مهمون داشتیم و مگه پدرش چیکارش کرده
میگه یه همچین پدری و فردا بمیره میفهمه و بعدش من گفتم خدا نکنه و اونم میگه آره خدا سایه اش رو از سر ما
کم نکنه که اگه نباشه به هیچ کس امیدی ندارم و من از تو هم انتظار داشتم زنگ بزنی و عید ( روز پدر و میگفت
عید ) رو بهمون تبریک بگی و ما مگه واسش چی کم گذاشتیم عاق والدین میشه البته ما براش دعا میکنیم و
ولی ضررش رو میبینه و منم همه چیز رو بهش همون جوری که بود توضیح دادم و آخرشم گفتم شوهری دمدمی
مزاجه و خودتون باید بهتر از من بشناسیدش و آخرش هم برگشته میگه که آره پدر شوهر و مادرشوهر دختر خاله
ی شوهری اومدن پیش مادربزرگ شوهری که از کربلا اومده و زحمت کشیدن و به خاطر امام حسین این راه
رو اومدن و از این حرفا که تابلو بود غیر مستقیم داره میگه که خانواده ی تو نیومدن و داشت به منم میتوپید و
خلاصه بعد از اینکه دق و دلیش رو خالی کرد بای کردیم و منم به شوهری زنگ زدم و با عصبانیت همه رو انتقال
دادم چون قهر بودیم و گفتم تو یه کاری میکنی من باید جوابگو باشم و اونم گفت که میخواستی امروز زنگ نزنی یا
پیش خودم بزنی تا این حرفا رو نشنوی و دعوای ما به همون ترتیب موند و البته من با خودم فکر کردم که منم جای
شوهرم بودم بیشتر از این نمیتونستم برخورد کنم و حرفایی که از بچه بودن بهش گفتم اشتباه بوده و واقعا این
جوری نیست و بالاخره با معذرت خواهی من آشتی کردیم و من هم یک مورد دیگه به ناراحتی های پنهانی که از
مادر شوهر دارم و دلم باهاش صاف نمیشه اضافه شد و با نظر شوهرم تصمیم گرفتم از این به بعد هر چیزی که
در مورد شوهری خواستن به من بگن و گلایه کنن من همون اولش بگم به خودش بگین و من کاره ای نیستم و
اعصاب خودمو راحت کنم به نظرتون این کارو که بکنم خوبه یا نه اگه راه حل بهتر سراغ دارین
بهم بگین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟